خرید بک لینک
هميشه جلسه ي آخر كلاسام حال بدي دارم،بابت تمام اشتباهاتي كه داشتم و تمام چرت و پرتايي كه جاي فيزيك به خورد دانشجوهام دادم و بيش تر از همه ي اين ها دلتنگي براي آدم هايي كه ميرن و ديگه نميبينمشون!باورم نميشه كه دلم براشون انقدر تنگ ميشه،كه بغض كنم و فكر كنم چه قدر حيف كه تموم شد! امروز به ما فكر كردم،به اين كه احتمالا هيچ وقت توي زندگيم نتونم باز دوست داشتن رو تجربه كنم اونقدر صادقانه كه با تو!حس عجيبيه،حس كني ميتوني يه نفر رو انقدر دوست داشته باشي و مطمئن باشي كه نه ميتوني و نه ميخوايد كه ديگه زندگيتون رو با هم تقسيم كنيد،عجيبه كه عشق هم نميتونه اين همه تفاوت و اين همه فاصله بين ما رو تغيير بده،اين روز ها نگاهم به آينده عجيب و غريب شده،هر بار فكر ميكنم ميري و ميريم از اينجا و هم رو فراموش ميكنيم تا يه روز كه دوباره اتفاقي،يه گوشه اي از دنيا كه نه من توقعش رو دارم و نه تو هم رو ميبينيم،شايد اونموقع يكيمون يا هر دومون دست بچه هامون رو گرفته باشيم،تو دست دخترت رو با موهاي طلايي دقيقا مثل موهاي خودت و من دست پسرمو با چشم هاي درشت مشكي دقيقا مثل خودم،احتمالا نگاهم دقيق ميشه روي جعد موهاي دختر تو و ته ذهنم فكر ميكنم چه برق آشنايي داره خورشيد روي اين موها،دقيقا مثل بازي نور روي موهاي تو وقتي ته كلاس دلدار ميشستم و خيره ميشدم به موهات،احتمالا هم رو نشناسيم توي نگاه اول،فقط همون حس عجيب آشنا

برچسب: نویسنده: یاسین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 23:22

برای جلوگیری از مشکلات و ... و ... ازین به بعد با رمز مینویسم،اگر احیانا کسی خواست بخونه ازم رمز بگیره دلم نمیخواد اینجا رو ببندم چون یه بخش بزرگ و پر از بالا و پایین از زندگی منه!

برچسب: نویسنده: یاسین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 23:22

همون روز هميشگي!

برچسب: نویسنده: یاسین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 23:22

يلدا خانوم ايكس عزيز فكر ميكنم اين خود سانسوري ديگه كافيه،انقدر زمان گذشته كه احساس كنم محقم آزادانه براي تو بنويسم،امشب شلوغ بود،پر از آدم هايي كه حضور من براشون معنايي نداره و احتمالا حضورشون براي من فقط فرار ازين تنهايي بي در و پيكر و بي انصافه، ايكاش اينجا،اين آخر شبي كنارم بودي،وقتي سيگارم رو توي دستم گرفتم،ميبرم بين لبام و از لا به لاي دودش وقت ميكنم نگاهت كنم،كاش اينجا بودي سر روي پاهات ميذاشتم،دست توي موهام ميكشيدي و هق هق گريه رو از روي چشمام پاك ميكردي،آخ عزيزم كاش بودي تا اين همه حس لحظه به لحظه به مرگ خنديدن و به سمتش رفتن نزديك و نزديك تر نشه،فكر كنم آخرش يكي از همين روزاي خيلي سرد زمستوني،باقيمونده ي قرص ها رو توي يه ليوان شراب حل كنم،وان رو پر آب كنم و مزه مزه كنم تموم شدنم رو با تلخي سيگار،توي همين سرماي استخون شكن شايد اونموقع كم كم ببينمت كه اروم اروم مياي ،دست ميكشي روي موهام،پيشونيمو ميبوسي و ميگي هيس،آروم عزيزم،ديگه تموم شد،نترس،من كنارتم،تمام اين درداي لعنتي تموم شد... + نوشته شده در جمعه یکم دی ۱۳۹۶ساعت 2:51 توسط خانوم ايكس |

برچسب: نویسنده: یاسین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 1 دی 1396 ساعت: 23:22

صفحه بندی