هميشه جلسه ي آخر كلاسام حال بدي دارم،بابت تمام اشتباهاتي كه داشتم و تمام چرت و پرتايي كه جاي فيزيك به خورد دانشجوهام دادم و بيش تر از همه ي اين ها دلتنگي براي آدم هايي كه ميرن و ديگه نميبينمشون!باورم نميشه كه دلم براشون انقدر تنگ ميشه،كه بغض كنم و فكر كنم چه قدر حيف كه تموم شد!
امروز به ما فكر كردم،به اين كه احتمالا هيچ وقت توي زندگيم نتونم باز دوست داشتن رو تجربه كنم اونقدر صادقانه كه با تو!حس عجيبيه،حس كني ميتوني يه نفر رو انقدر دوست داشته باشي و مطمئن باشي كه نه ميتوني و نه ميخوايد كه ديگه زندگيتون رو با هم تقسيم كنيد،عجيبه كه عشق هم نميتونه اين همه تفاوت و اين همه فاصله بين ما رو تغيير بده،اين روز ها نگاهم به آينده عجيب و غريب شده،هر بار فكر ميكنم ميري و ميريم از اينجا و هم رو فراموش ميكنيم تا يه روز كه دوباره اتفاقي،يه گوشه اي از دنيا كه نه من توقعش رو دارم و نه تو هم رو ميبينيم،شايد اونموقع يكيمون يا هر دومون دست بچه هامون رو گرفته باشيم،تو دست دخترت رو با موهاي طلايي دقيقا مثل موهاي خودت و من دست پسرمو با چشم هاي درشت مشكي دقيقا مثل خودم،احتمالا نگاهم دقيق ميشه روي جعد موهاي دختر تو و ته ذهنم فكر ميكنم چه برق آشنايي داره خورشيد روي اين موها،دقيقا مثل بازي نور روي موهاي تو وقتي ته كلاس دلدار ميشستم و خيره ميشدم به موهات،احتمالا هم رو نشناسيم توي نگاه اول،فقط همون حس عجيب آشنا
برچسب:
نویسنده: یاسین زارعینیا
تاريخ: جمعه
1 دی
1396 ساعت: 23:22